|
شعر و ادبیات
|
||
|
وبلاگ اختصاصی دکتر رضا قا سم زاده - دبیر ادبیات و مدرّس دانشگاه |
فهرست مباحث :
چکیده ............................................................................................................................... 3
دنیای غزلیّات مولانا ............................................................................................................. 3
عوامل جذّابیّت سخن مولانا ................................................................................................... 4
سنّت شکنی مولانا در غزل .................................................................................................... 5
نماد گرایی در غزلیّات مولانا ................................................................................................. 6
تناقض گویی در غزلیّات مولانا............................................................................................... 7
سماع مولانا.......................................................................................................................... 8
مولانا ؛ خموش گویا............................................................................................................. 9
شادی گرایی مولانا ...............................................................................................................10
غم ستیزی مولانا ..................................................................................................................10
مرگ ستایی مولانا............................................................................................................... 11
نتیجه
منابع
مقدمه :
چکیده :
کلام مولانا ، در غزلیات ، در حقیقت زاییدة شادمانی و آرامش او در حضور شمس و ناله و زاریهایش در غیاب پیر خود است او با کسی سخن نمی گوید بلکه شور وسوز درون و دل است که موجب تراوش غزلهای زیبا و دلنشین می گردد.غزلهایش تبرّکی از حلقه های سماع می باشد که در اوقات سرمستی و بی خودی بر زبان خود جاری شده است و همین ، سبب دشواری فهم غزل وی می گردد ، و اگرمواردی از قبیل تشبیه های نوین ، هنجار گریزیهای شاعرانه ، وفور تلمیحات تاریخی و دینی ، پیچیدگی زبان نمادین و نیز اندیشه های خاص عرفانیش را به آن اضافه کنیم این دشواری دو چندان می شود که به یقین صید اندکی از حقایق مکنون آن غواصی ها و پژوهش های عمیق و طولانی مدّتی را می طلبد.
قالب غزل یکی از محبوب ترین قالب های شعری در ادبیّات فارسی است که مورد عنایت اکثر شعرای ایرانی قرار گرفته و کمتر شاعری را می تو.ان یافت که در این قالب به سخن سرایی نپرداخته باشد. غزل بعد از پیدایش خود ، در مسیر عاشقانه و عارفانه و تلفیقی به حیات خود در عرصۀ ادبیّات پر شور ایران ادامه داده ودر هر شاخه به وسیلۀ شاعران چیره دست و سخن پرداز با طی فراز و نشیب های فراوان به مرحله کمال رسیده و در ادبیّات معاصر نیز شاخه جدیدی از آن با طرح مشائل اجنماعی و میهنی پا به عرصۀ وجود نهاده است. غزل عارفانه که با پیشگامی شاعرانی چون سنایی آغاز شده بوده ؛ در غزلیّات مولانا به اوج کمال خویش نایل شد. در این مقاله به بحث و بررسی در موضوعاتی چون : عوامل جذّابیّت سخنان وی ، نماد گرایی و تصویر پردازی ، مرگ ستایی ، حقیقت گویی ، شادی گرایی ، غم سیتزی،سماع، راز خموشی ، برخی از تناقض گویی ها و هنجار شکنی های لفظ و معنوی و... پرداخته ایم که از نظر می گذرد.
دنیای غزلیّات مولانا :
قالب غزل پس از پشت سر نهادن فراز و نشیب های فراوان و رها گشتن از اسارت تغزّل ، در دو مسیر عاشقانه و عارفانه و گاه با ترکیبی از آن دو ، به حرکت پر جوش و خروش خود در گلشن ادبیّات فارسی ادامه داده و در نهایت ، به وسیلۀ مولانا ، غزل عارفانه به اوج کمال نائل آمد. شور و حالی که در غزلیّات مولانا به چشم می خورد ، فراتر از غزلیّات عارفانه دیگر شاعران است. ما بر آن هستیم در این مقال به بررسی وجوه تمایز و به برتری ها و شگردهای خاص مولانا در غزل سرایی بپردازیم . صفاتی که هر کدام از آنها در ممتاز گشتن غزلیّات او و تأثیر کلامش نقش اساسی داشته اند.
استاد جلال الدّین همایی بر این عقیده اند که « غزل سرایی مولوی برای نمایش شعر و شاعری نبوده ودر ساختن غزل به هیچ وجه جنبۀ تصنّع و تنوّق شاعرانه نداشت ، بلکه غزلیّاتش انگیختۀ حالت جذبه و شور و هیجان روح و مولود احساسات تند و جوش و خروش عمیق عاشقانه بود و بیتشر این نغمه های موزون را برای حالت رقص و سماع صوفیانه و شاید هم بعضی را در حالت پایکوبی و دست افشانی ساخته است و بدین جهت در اکثر غزلیّاتش بحور و اوزانی از قبیل هزج و رجز به کار رفته است که با حالت رقص و سماع و دف و کف حلقات ذکر و مجالس پر حال و شور آن جماعت مناسب است. » ( شفیعی کدکنی ، موسیقی شعر ، ص573) دکتر تقی پور نامداریان نیز اعتقاد دارند که « غزلیّات مولانا حسب حال و بیان سرّ دلدادگی اوست که نه در حدیث دیگران بلکه به زبانی تقریباً غیر متعارف بیان شده است. غیر از غزلیّات ، بقیّۀ آثار مولانا جنبۀ تعلیمی و درسی دارند. » ( پور نامداریان ، تقی ، مقاله مدخلی بر رمز شناسی غزل های مولانا ، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز ، ش 71 ، ص60)
علی دشتی در توصیف دیوان شمس می گوید : « دیوان شمس دریاست . آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است . مثل دریا پر از موج ، پر از کف و پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع و گوناگون است . دیوان شمس ، دیوان شعر نیست ، غوغای یک دریای متلاطم طوفانی است . انعکاس یک روح نا آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. » (دشتی ، علی ، سیری در دیوان شمس ، ص 23)
مولانا خود نیز در پیرامون غزل معتقد است که باید غزل از قالب کلمات و الفاظ بیرون آورد و جامۀ جان بر قامت آن دوخت . چنانکه گوید :
تا چند غزل ها را در صورت حرف آری بی صورت حرف از جان بشنو غزلی دیگر
(کلیّات شمس ، غ 1028 ، ب11)چ
عوامل جذّابیّت سخن مولانا :
دیوان غزلیّات و مثنوی معنوی مولانا دو جویبار شیرین و گوارایی هستند که الی الأبد ،کام تشنگان معرفت و رهپویان حقیقت را سیراب خواهد نمود. بی تردید بعد ما نیز تا زمانی ارادۀ ازلی بر دوام جهان باشد، کلام دلنشین مولانا ، بر اریکۀ دل ها نشسته و حکمران اقلیم عشق و معرفت خواهد بود.سخن مولانا آن چنان دلنشین و با حلاوت است که با گذشت سالیان دراز نه تنها از حلاوت آن کاسته نشده ، بلکه با سپری شدن زمان و با کشف اسرار و رموز و پیچیدگی های شعرش، حلاوت آن صد چندان می شود. علّامه محمّد تقی جعفری ، فیلسوف و متفکّر بزرگ جهان اسلام و مولوی شناس برجسته و معاصر ایرانی ، عواملی را که سبب جذابیّت خن مولانا شده است چنین بر شمرده اند :
1- « استناد به آیات قرآن مجید و احادیث و روایات
2- اطلاعات فراوان مولوی از معارف متنوّع بشری و الهی
3- قابل فهم کردن دریافت های شهودی در قالب مثال ها و داستان ها
4- او از اعماق دل و جان خود سخن می گوید .
5- مولوی در حال خود آگاهی ، حقایق را دریافت نموده و بیان کرده است .
6- بیان حقایق در زبان تمثیل
7- ساده گویی مولانا در بیان حقایق بالا
8- مولانا در هم شکنندۀ تمام ناامیدی هاست.
9- آشتی دادن مادّه و معنی
10-قرار دادن انسان در جاذبۀ کمال ربوبی
11-ارتباط میان معارف بنیادین در مغز مولوی با حالات شهود روحانی
12-احساس هماهنگی میان بینش های علمی محض دردرون مولوی
13-برتری اندیشۀ مولانا از حدّ معمول بشر
14- عشق به بیان حقایق و ... »
( جعفری ، علّامه محمّد تقی ، عوامل جذابیّت سخنان مولوی ، ص 21)
سنّت شکنی های مولانا در غزل :
قالب غزل یکی از محبوب ترین قالب های شعری در میان شاعران بوده و تعداد ابیات این قالب از پنج بیت تا شانزده و هفده بیت متغیّر بوده است . امّا مولانا در دیوان شمس این رسم و آیین ادبی را زیر پا نهاده و تعداد ابیات غزلیّات وی از دو ، سه بیت تا هشتاد و دو بیت رسیده است و در تاریخ ادبیّات ایران چنین سنت شکنی از کسی جز مولانا مشاهده نشده است. ما دلیل این سنّت شکنی را به خاطر شور و هیجان و غلبۀ احوالات درونی شاعر می دانیم که در هنگام سرودن شعر بر وی عارض می شده است . به عنوان مثال ، غزل زیر تنها در دو بیت و در وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ، بحر هزج مثمّن سالم سروده شده است.
زهی سر گشته در عالم ، سر و سامان که من دارم زهی در راه عشـق تـو ، دل بـریـان که من دارم
وگـر در راه بــازار غـم عشقــت خـریــدارم به صد جان ها بنفروشم ، ز عشقت آنچه من دارم
(کلیّات شمس ، غزل 1442)
غزل زیر در سه بیت و در وزن فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن ، بحر رمل مثمّن مشکول سروده شده است :
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم بـه کسـم مکـن حـوالـه که بجز تو کس ندارم
چه کمی درآیـد آخـر بـه شـرابخـانـۀ تــو اگـر از شـراب وصلـت ببـری ز سر خمارم
چـو نیـم سـزای شـادی ز خودم مدار بیغم که در این میان همیشه غم توست غمگسارم
(همان ، غزل 1627)
در بیت زیر که مطلع یکی از طولانی ترین غزل های اوست ، شامل هشتاد و دو بیت بوده و در وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ، بحر رمل مثمّن محذوف سروده است.
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
(همان ، غزل 1940)
تعداد ابیات غزلیّات مولانا بستگی به میزان شور و غلیان عشق و جوش و خروش باطن او دارد و بستگی به امواج خروشانی دارد که از دریای موّاج دل او برخاسته و به سوی ساحل ره می پیماید . گاهی این امواج چنان نرم و لطیف است که بسیار آرام به ساحل رسیده و خاموش می شود و گاهی نیز این امواج چنان خروشنده و توفنده است که ساحل را هم در هم کوبیده و آرام نمی شود . اگر مولانا در پایان بسیاری از غزلیّاتش سکوت و خموشی نمی گزید ، بی تردید تعداد ابیات غزلیّات وی بیشتر از وضعیّت موجود می گشت. در برخی از غزلیّات با این که مولانا به ظاهر غزل را به پایان برده ، ولی مدعی است که هنوز چند بیت یا نیم غزلی از سخنانش مانده است :
بمـانـد نیــم غــزل در دهـــان و نـاگفتــه ولـی دریـغ کـه گم کـرده ام سر و پـا را
(همان ، غ 212، ب22)
بـاقـی ایـن غــزل را ای مطــرب ظـریــف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
(همان ، غ 441، ب23)
نمادگرایی در غزلیّات مولانا :
بسیاری از غزلیّات مولانا دارای ساختاری نمادین و زبان سمبلیک می باشد و به جرأت می توان می گفت که بدون آشنایی با زبان نمادین و جایگاه واژگان در ادبیّات سمبلیک نمی توان از این نوع غزلیّات مولانا بهره ای برد. زبان نمادین مولانا تا حدود زیادی غزلیّات وی را رمز آلود کرده و محتوای پیام و کلام وی را در هاله ای از ابهام و دشواری قرار داده است و شاید به سبب همین دشواری است که سخنان شناسان و ادیبان از نزدیک شدن به حوزۀ غزلیّات وی اجتناب نموده اند . در غزل مولانا ، هر یک از مظاهر حیات چون آفتاب و ماه و ستاره و بحر و بر و جانداران و گیاهان و نباتات و ... هریک نماینده و مظهر خصلت یا صفاتی است که مولانا آن را اراده نموده است و در برخی موارد یک واژه در معانی نمادین متفاوت پدیدار گشته است. به عنوان نمونه « شیر » در نمادهای مختلفی چون : حق تعالی، پیامبر اکرم (ص) ، حضرت علی(ع)، قضای الهی ، قطب ،عشق ، عاشق ، عقل ، نفس امّاره ، صلاح الدّین و ... به کار رفته است .
کتاب « فرهنگ نمادها و نشانه ها در اندیشه مولانا » ارزشمند ترین اثری است که در این زمینه ، توسط محقّق اندیشمند آقای علی تاجدینی چاپ و منتشر شده است و انصافاً این اثر گرانسگ ، تأثیر چشمگیری در فهم غزلیّات مولانا و گره گشایی ابیات راز آلود مولانا خواهد داشت.
تناقض گویی در غزل مولانا :
پارادوکس یا تناقض در اطلاح ادبی سخنی را گویند که در برگیرندۀ معنا و مفهومی مخالف باشد . همچون : دولت فقر ، از تهی سرشار ، شب روشن و... امّا هدف شاعر کاربرد آن ، بیان واقعیّت ها و حقایقی است که در عمق کلام وی نهفته و می خواهد با بهره گیری شیوۀ تناقض گویی ، بر تأثیر سخن و اهمیّت کلامش بیفزاید . آقای عبد الأمیر چناری در رساله ای با عنوان « متناقض نمایی در غزل های مولوی » با پیشنهاد « متناقض نما » برای این گونه تصاویر ، در تعریف آن می نویسد: « متناقض نمایی در بلاغت ، بیانی ظاهراً متناقض با خود یا مهمل است که میان دو امر متضاد جمع کرده باشد ، امّا در اصل دارای حقیقتی باشدکه از راه تفسیر یا تأویل بتوان به آن دست یافت.» (چناری ، عبد الامیر ، متناقض نمایی در غزل های مولوی ، ص چکیده ) تناقض گویی یا متناقض نمایی در کلام ، یکی از دیگر از ویژگی های غزل مولانا بوده و به عنوان ویژگی سبکی وی به شمار می آید. وی با ایجاد پارادوکس ها در میان الفاظ و عبارات ، بر شیوایی و زیبایی سخن و حُسن تأثیر آن افزوده است .
غـریـو و نـالـۀ جـان ها ز سـوی بـی سویـی مـرا ز خـواب جهـانیـد دوش وقـت دعـا
( همان ، غ 224، ب6)
چواندر نیستی هستت و در هستی نباشد هست بیـامـد آتشـی در جـان بسـوزانیـد هستش را
( همان ، غ 68 ، ب4)
چــاره ای نبـــود جــز از بیچـــارگـــی گـر چـه حیلــه مـی کنیــم و چــاره هـا
( همان ، غ 177 ، ب7)
طبیـب درد بـی درمـــان کـــدام اســت ؟ رفیــق راه بـی پــایــان کــدام اســت ؟
اگـر عقــل اسـت پـس دیـوانگـی چیست؟ و گـر جـان است پس جانان کدام است ؟
(همان ، غ 351 ، ب 2-1)
منـم پیدا و نا پیدا چو جان و عشق در قالب گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
(همان ، غ 1430، ب5)
زین واقعه مدهوشم، با هوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم ، هم لوح خموشانم
(همان ، غ 1466، ب3)
سماع مولانا :
در مورد تاریخچة پیدایش سماع ،دکتر حاکمی می نویسند : « بزرگان را در اصل سماع اختلاف است..گروهی چنین گفته اند که اصل سماع از آنجاست که حق سبحانه گفت: الستُ بِرَبِّکُم ؟ اوّل خطابی که از حق شنیدند و خوش ترین سماع آن است که از خداوند شنوی چنانکه خوشترین نظری آن است که به دوست نگری با آنکه در سماع لطیفه ای است و آن، آن است که خود را به ایشان مضاف کرد تا در لذّت آن سماع همه واله گشتند و بلی جواب دادند. » ( حاکمی ، اسماعیل ، سماع در تصوّف ، انتشارات دانشگاه تهران ، بهمن ماه 1367 ، ص 8) دکتر ابوالقاسم تفضلّی خاستگاه سماع را کشور ایران نامیده است . ( مقاله مولانا و سماع ، ص 1 ) شمس تبریزی ، خورشید فروزان آسمان قلب مولانا ، خود در تعریف سماع چنین می گویند : « تجلّی و رؤیت خدا ، مردان را در سماع بیشتر باشد. سماع ایشان را از عالم هسنی خود بیرون و به عالم های دیگر در آورد و به لقای حق پیوندد . رقص مردان خدا لطیف باشدو سبک ، گویا برگ است که بر روی آب رود . » (همان ، ص 5)
آن چه موجب حیرت و شگفتی است آن است که شمس تبریزی چگونه در مولانا منشأ تحولّی گشته است که او را در هرزمان و مکان به رقص و سماع وا می دارد. چه احساس شگرفی در اندرون مولانا نهفته و چه آتشی در دل مولانا شعله ور است که حتّی در وقت اذان نیز از سماع دست نمی دارد؟ او در مکتب عشق و عرفان از حضور شمس تبریزی ،آداب و اصول رقص و سماع را به خوبی آموخته و به آن جایگاه می رسد که در تار و پود و ذرّه ذرّه وجودش جریان پیدا می کند آن گونه که حتّی با شنیدن نغمه « کو ، کو » ی فاخته ای به رقص آمده و چرخ می زند و ذکر « هو هو » بر زبان می آورد یا با شنیدن صدای موزون چکش آهنگری در میان بازار چرخ می زندو بر گرد خود مستانه می چرخد. مولانا در مثنوی گوید :
رقـص و جــولان بـر سـر میــدان کنند رقـص انــدر خــون خــود مــردان کنند
چون رهند از دسـت خـود رقصـی کنند چـون رهنـد از نقـص خـود رقصی کنند
مطربـان شـان از درون دف مـی زننـــد بچـه هـا در شـورشــان کـف مـی زننـد
تــو نبینــی لیــک بهـــر گــوششـــان بـرگهــا بــا شــاخ هـا هـم کـف زنـان
تـــو نبینـــی بـر گهـــا را کـــف زدن گــوش دل بـایــد نـه ایـن گـوش بـدن
(مثنوی دفتر 3 ، ب 100 - 96 )
یکی از اصول تفکیک ناپذیر حیات مولانا ، رقص و سماع صوفیانه اوست. مولانا در حال سماع به دنبال عالمی فراتر از این جهان فرودین می باشد عالمی که بتواند در آن، گرمای حضور معشوق را دریابد و جمال دل آرای وی را به نظاره بنشیند. مجلس سماع ، وادی طور مولانا است ، که وی در آن به جستجوی تجلّی پرتو ذات محبوب ازلی است. می تواند ادّعا نمود که بسیاری از غزلیّات مولانا ، در حال وجد و سماع و در اوج گشادگی خاطر و انبساط حال از اعماق دل او جوشیده و تشخیص این که ، غزلی در حال سماع یا غیر آن سروده شده ، امری بسیار دشوار می باشد. دکتر ضیاء موحّد قدمی فراتر نهاده و می گوید : « غزل های مولوی ، یک مجلس سماع است که کلمه ها و بیت ها و تصویرها ، عناصر حاضر در این مجلسند. » ( موحد، ضیاء ، مقالۀ سماع غزل مولانا ،ص 1)
مولانا ؛ خموشی گویا :
تاکید و الزام به سکوت و خموشی یکی دیگر از ویژگی های غزل مولاناست که ردِ پای این خموشی و سکوت را در اکثر غزلیّات او می توان یافت. مولانا اهل قیل و قال نیست و در طریق معرفت و عشق به خوبی بر این اصل واقف است که « مَن عَرَف الله َ کَلَّ لسانُهُ » . امّا سؤالی که پیش می آید این است که چگونه می توان مولانا را با داشتن دریای بیکرانی از غزلیّات پر شور، شاعری خموش تلقّی کرد؟ در پاسخ این پرسش می توان چنین گفت که ، مولانا در پی قیل و قال نیست و شاعری نیست که به دنبال آوازه و شهرت کلام باشد . هر سخنی را که مولانا بر زبان آورده ، تشعشعات حالات درونی اوست به بیان دیگر قال او آینه نمای حال اوست . در نظر مولانا ، زبانی که گویای حق نباشد ، باید خموش باشد.
ای خمـشی مغـز منـی ، پـردۀ آن نغز منی کم تر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر خشـک چـه دانـد چـه بـود تـرلللا تـرلللا
( غ 38 ، ب 4،7 )
« أنصتــوا » را گـوش کـن ، خـامـوش بـاش چـون زبـان حـق نگشتـی گـوش بـاش
(مثنوی دفتر 2 ، ب 3457)
راستی راز پرگویی مولانا چیست ؟ چرا در میان دریایی از اشعار او یک سخن هزل و یاوه به چشم نمی خورد ؟ مولانا در مثنوی پاسخ این پرسش را چنین داده است که هر گاه دل انسان متّصل به منبع فیّاض خداوندی باشد ، باید از سخن گفتن باکی نداشته باشد . وی آمدن فرمان «قٌل» بر پیامبر اکرم(ص) را نیز ، به سبب اتّصال وی به دریای بیکران فضل و عنایت الهی می داند .
متّصـل چـون شـد دلـت بـا آن عــدن هیـن بگــو مَهــراس از خـالـی شــدن
امـر « قُـل » زیـن آمـدش کـای راستیــن کـم نخـواهـد شـد بگـو دریـاسـت این
(مثنوی دفتر 5 ،ب 3198-3197)
شادی گرایی مولانا :
شادی و نشاط محصول بسط و غم و اندوه نتیجۀ قبض است . مولانا در آثار خویش سعی کرده است که خلق را به نشاط و سرور فراخوانده واز غم و اندوه بی حاصل برحذر دارد. به تعبیر زنده یاد دکتر علی حسین پور چافی « عرفان مولانا ، عرفان سکر و سرور و بسط است . از این رو مولانا را باید بزرگ ترین نمایندۀ مکتب بسط شمرد. » ( حسین پور چافی، دکتر علی، بررسی و تحلیل سبک شخصی مولانا در غزلیّات شمس ، ص 15) علی دشتی معتقدند که « از نظر مولانا همه چیز نشاط انگیز است . جز امید و خنده کاری برای ما نمی ماند ؛ زیرا جمال ازلی جز زیبایی و خوبی انعکاسی نیست و از این رو در دیوان شمس فراوان است ابیات یا غزل هایی که از خنده می درخشد. » ( دشتی ، علی ،سیری در دیوان شمس ، ص 162) . برخی از ابیاتی را که مولانا در آن به ترویج شادی گرایی پرداخته ، به عنوان نمونه ذکر می شود.
یکـی جـانـی اسـت مـا را شـادی انگیـز کـه گـر ویـران شـود عـالـم ، بسـازیـم
( همان ، غ 1534، ب 4)
من طربم ، طرب منم ، زهره زند نوای من عشـق میـان عـاشقـان شیوه کند برای من
( کلیّات شمس ، غ 1825 ، ب1 )
خانۀ شادی است دلم ، غصّه ندارم چه کنم هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او
(همان ، غ 2146، ب 2)
مرده بُدم زنده شدم ، گریه بُدم خنده شدم دولت عشق آمد و من ، دولت پاینده شدم
( همان ، غ 1393، ب1)
گر چه من خود زعدم دلخوش وخندان زادم عشـق آمـوخـت مـرا شکل دگـر خندیدن
(همان ، 1989، ب2)
مـادرم بخت بُدست و پـ درم جود و کرم فرح ابن الفرحـم ابن الفرحـم ابن الفرحـم
( همان ، غ 1638 ، ب1)
غم ستیزی مولانا :
مولانا در پی دمیدن خون نشاط و امید واری در رگ حیات انسان هاست. از این رو توصیۀ وی بر خلق آن است که هرگز اجازه ندهند که غم و اندوه در بساط آن ها حضور یابد. مولانا با تمام جرأت بانگ بر می آورد که غم را یارای آن نیست که حتّی نام ما را بر زبان راند . شاید یکی از دلایل پرداختن مولانا به رقص و سماع صوفیانه ، به خاطرگشایش و رهایی و انبساط خاطر و گریز از قبض دل و هجوم یغماگر لشکر غم و اندوه بوده است. مولانا اعتقاد دارد که باید سر غصّه و اندوه را کوبید و غبار غم را از خانۀ دل روبید. دردناک تر آن است که بسیاری از غم ها در وجود انسان ، حکایت از همّت پست و دون افراد دارد و در نگاه مولانا افراد دون همّت و بی اراده از درک اسرار و معرفت الهی بی نصیب و محروم می گردند و از همین رهگذر است که مولانا با تمام تأکید و ابرام بر خلق می گوید که مبادا گرد و غبار اندوه و غم بر دل های شما نشیند ؛ زیرا که زیرا که غم و اندوه با خوردن کاسته نشده و فراغ دل در بی غمی است و دل بی غم می تواند محرم اسرار الهی شود.
سر غصّه بکوبیم و غم از خانه بروبیم همه شاهد و خوبیم ، همه چون مه عیـدیـم
(کلیّات شمس ، غ 1474 ، ب6 )
ای در غم بیهوده ،رو «کَم تَرَکُوا » برخوان وی حرص تو افزوده ، رو «کَم تَرَکُوا » برخوان
( همان ، غ 1872 ، ب1 )
در خانه غم بودن ، از همّت دون باشد واندر دل دون همّت ، اسرار تو چون باشد؟
( همان ، غ 609 ، ب1 )
بگــو دل را کـه گـِرد غــم نگــردد ازیــرا غــم بــه خــوردن کـــم نگــردد
نبـات آب و گــل ، جملــه غـــم آمــد کــه ســور او بـه جــز مــاتــم نگـــردد
مگــرد ای مــرغ دل ، پیــرامـن غـــم کــه در غــم پــرّ و پــا محکـم نگــردد
( همان ، غ 658 ، ب 3-1 )
در نظر مولانا ، غم و اندوه فقط در یک جا مورد ستایش قرار گرفته و آن هنگامی است که از جانب محبوب نازنین و معشوق دلربا ، بر دل عاشق سایه افکنده باشد. وی این نوع غم را نه تنها مایۀ حزن و اندوه و پریشانی نمی داند ، بلکه آن را عطیّۀ و عنایت معشوق دانسته و آن را با تمام وجود ارج نهاده و با پاس داری و محافظت آن قیام می کند. به اعتقاد او نه تنها غم عشق تلخ درد و آور نیست ، بلکه چون شکر شیرین بوده و بدون حضور چنین غمی ، خانه و سرای دل ، گوری بیش نمی باشد.
تلخ بود غم بشر ، و ین غم عشق چون شکر این غم عشق را دگر، بیش به چشم غم مبین
چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون خانه چو گور می شود ، خانگیان همه حزین
(کلیّات شمس ، غ 1840 ، ب 5-4)
مرگ ستایی مولانا :
مولانا مرگ را وصال به آستان معشوق ازلی دانسته و برای رسیدن به آن ، لحظه شماری می کند. وی آرامش و سکونِ روح بی قرار و نا آرام خویش را فقط در پیوستن به جوار معبود خویش می داند. در نگاه مولانا مرگ به سان عروسی زیبا و قبر همچون حجلۀ عروسی است که مشتاقانۀ و بی صبرانه در انتظار گام نهادن به اندرون این حجلۀ آراسته و به آغوش کشیدن عروس مرگ است. وی عقیده دارد بین انسان و معشوق ازلی ، این کالبد جسمانی که از خاک تیره بر اندام آدمی بافته شده ، حجاب و مانعی بزرگ است که بدون رفع آن ، وصال دست نمی دهد. وی توصیه می کند که با آماده کردن خویش برای عبور از این گذرگاه تنگ و تاریک سرای سپنجی ، به استقبال حیات ابدی که گرد زوال و اندوه بر دامن آن ننشیند ؛ آماده نمایند.
اندر بر خویشم بفشـاری همه خوش بر راه زنـان مـرگ گمـاری همـه خـوش
چون مرگ دهی از آن پس برگ دهی از مـرگ حیـات هـا بـر آری همه خـوش
(کلیّات شمس ، رباعی 999)
مولانا با این بینش خلق را برای سفر ابدی آماده نموده و وحشت و اضطراب از مرگ را در نظر آنها ، به حیاتی دوباره و تولدّی دیگر مبدّ ل می نماید. وی مدام یاد آور این حدیث نبوی بوده است که « مُوتُوا قبلَ أن تَمُوتُوا » . مرگ ستایی مولانا ، نه تنها تلقین یأس و نومیدی در میان خلق نیست ، بلکه گامی مثبت در جهت امید بخشیدن به حیات ابدی و دل بستن از علایق زود گذر و ناپایدار جهان مادّی است.
مــرگ مـــا هســت عــروســی ابــــد ســر ّ آن چیســت ؟ هُــوَ اللّــهُ احـــــد
هــر کــه زنــده اســت بــه نـــور الــه مــرگ ایـن روح مــرو راسـت مـدد
( کلیّات شمس ، غ 833، ب1،4)
مولانا معتقد است که مرگ ملاقات است ، ملاقات عاشق و معشوق . باید برای « روز لقا » آماده شد ؛ باید «خوش لقا » بود . روز لقا روز شادی است نه روز غم و ماتم. مرگ « زمان وصال » است نه هنگام جدایی. در این وصال ، روح به عالم اصلی خویش می پیوندد ، و از آنجا که عالم روح عالم تجرّد و وحدت و بی زمانی است ، مرگ پیوند و عمری ابدی است. مرگ پیامبر و پیام آوری است که « پیام عیش ابد » را به عاشق می رساند.
چـون مـلاقـات عشـق نـزدیـک اسـت خـوش لقــا شــو بــرای روز لقــــا مـرگ مـا شـادی و مـلاقــات اسـت گـر تـــو را مـاتــم اسـت رو زینجــا ث (همان ، غ 246 ، 6-5) |
عمـر ابـد پیش من هسـت زمـان وصـال زان که نگنجـد در او هیـچ زمـانی مـرا
(همان ، غ207 ، ب 9)
ز مـرگ خـویـش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیـش
(همان ، غ1284 ، ب 2)
آری ! مرگ رها شدن از زنجیر اسارت و آزادی از زندان تن خاکی است.انسان عاشق و وارسته ، لحظه مرگ را ، هنگام ملاقات با حضرت معشوق پنداشته و مرگ را آب حیات و زندگی ابدی می داند. دریغا که کوته نظران و خاک بینان از درک این حقیقت عاجز و ناتوانند . ابیاتی از یک غزل شورانگیز مولانا را بشنوید که با ترنّم آن ، مرغ دل به سوی آشیان ابدیّت بال گشوده و به گرد و بام سرای محبوب ازلی چرخ می زند .
بمیـریـد بمیـریـد در این عشـق بمیـریـد در این عشـق چـو مـردیـد همـه روح پـذیـریـد
بمیـریـد بمیـریـد وزین مرگ نترسیـد کـزیـن خـاک بـر آییـد سمــاوات بگیــریــد
بمیـریـد بمیـریـد وزین نفـس ببـریـد که این نفس چو بند است و شما همچو اسیریـد
بمیـریـد بمیـریـد وزیـن ابـر بـرآییــد چــو زیــن ابـــر بــر آییــد همـه بـدر منیرید
(از غزلیّات منسوب به مولانا)
وصیّت و سفارش مولانا برای خلق در هنگام مرگ او ، خود درس دیگر برای خردمندان و روشن بینان است.
بـه روز مرگ چـو تـابـوت مـن روان باشد گمـان مبـر کـه مـرا درد این جهـان باشد بـرای مـن مَگـری و مگـو: « دریغ دریغ » بــه دوغ دیــو در افتــی دریـــغ آن باشد جنـازه ام چـو ببینـی مگــو : « فـراق فـراق» مــرا وصــال و مـلاقـات ، آن زمــان باشد مـرا بـه گـور سپــاری مگــو: « وداع وداع» کــه گـــور پــردة جمعیّـــت جنــان باشد ث (همان ، غ911، ب 4-1) |
نتیجه :
با توجه با صفات برجسته و منحصر به فرد مولانا در افق غزلیّاتش می توان گفت که مولانا در سرودن غزل برخور دار ازمنبع فیوضات و الهام بوده و اشعار و سخنان وی فراتر از سخن پردازی لفظی و مضمون پردازی ظاهری می باشد . او شاعری است به سبب جذبۀ شور و عشق و هیجان، بر امواج شعر و غزل سوار گشته و فارغ از قالب و قوانین ظاهری که بر غزل حاکم است ، شعر سروده و خویش را در بند و اسارت آن گرفتار ننموده است. هدف مولانا سوق دادن انبوه صوفیان و خلق به سوی خالق هستی بخش و خدای جهان آفرین است و او می کوشد با مرگ ستایی، انسان را برای دیدار و وصال با محبوب ازلی فراخوانده و تلاش می کند که انسان را از دل بستگی های پست و رذیل مادّی رهانده و به سوی گلزار عشق و معنویّت سوق دهد. مولانا با غم اندوه دنیوی که گریبانگیر آدمیان است به مبارزه برخاسته و عشق و شادمانی را برای مردم به ارمغان می آورد. دنیای غزلیّات مولانا متفاوت با غزلیّات دیگر شعرا است. او ازهرچیز حتیّ از تناقض گویی نیز برای بیان و القای مطلب خویش بهره جسته وازهر روزنه ورهگذری که خویش صلاح بداند،به ایراد سخن می پردازدکوتاه سخن این که مولاناخداوندگارعشق وعرفان است.
منابع :
1- مولانا ، کلیّات شمس ، به کوشش دکتر بدیع الزّمان فروزانفر ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ دوازدهم ، تهران 1367
2- مولانا ، مثنوی معنوی ، از نسخه رینولد نیکلسون ، انتشارات نگاه ، چاپ سوم ، تهران 1371
3- پور نامداریان ، تقی ، مقاله مدخلی بر رمز شناسی غزل های مولانا ، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز ، سال 1375
4- دشتی ، علی ، سیری در دیوان شمس ، انتشارات زوّار ، چاپ دوم ، تهران 1386
5- جعفری ، علّامه محمّد تقی ،عوامل جذّابیّت سخنان مولوی، نشر آثار علّامه جعفری ، چاپ اوّل 1382
6- چناری ، عبد الامیر ، مقاله متناقض نمایی در غزل های مولوی .
7- حاکمی ، اسماعیل ، سماع در تصوّف ، انتشارات دانشگاه تهران ، بهمن ماه 1367
8- حسین پور چافی ، بررسی و تحلیل سبک شخصی مولانا در غزلیّات ،انتشارت سمت ، چاپ دوم ، تهران 1386
9- تفضّلی ، دکتر ابوالقاسم تفضلّی ، مقاله مولانا و سماع .
10- موحد، دکتر ضیاء ، مقالۀ سماع غزل مولانا
|
|